فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
394
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
دَفَعَ - - دَفْعاً و دَفاعاً و مَدْفَعاً هُ : او را از خود راند و دور كرد ، - القَولَ : سخن را بدليلى برگردانيد و باطل كرد ، - عنهُ الأَذَى : گزند و آسيب را از وى دور كرد ، - عنِ الْمَوضِع : از آن مكان رفت ، - اليه : بپايان آن رسيد ؛ « طَريقٌ يدفع الى مكانِ كذا » راهى كه به آن منتهى ميگردد ، - الى كذا : او را بناچار به چيزى وادار كرد ، - اليهِ الشيءَ : آن چيز را به او تأديه كرد يا پرداخت . الدَّفْع - مص پرداخت پول بعنوان بهاى خريد يا جز آن . الدُّفْعَة - ج دُفَع و دُفُعات : يك بار باريدن ، آنچه كه از مشك يا ظرف يك بار ريخته شود . الدَّفْعَة - اسم مرّه از ( دَفَعَ ) است ، قسط يا سهم كه با پول پرداخت شود . دَفَّفَ - تَدْفِيفاً [ دفّ ] : شتابيد ، - الرجلُ : آن مرد دَف نواخت ، - الجَريح : بر آن زخمى تاخت و او را كشت . دَفَقَ - - دَفْقاً الماءَ : آب را سخت ريخت ، - الكُوزَ : آنچه را كه در كوزه بود ريخت ، - اللَّهُ روحَهُ : خداوند او را مرگ داد ، - دَفْقاً و دُفُوقاً الماءُ : آب ريخته شد ، - النَّهْرُ : رودخانه پر از آب شد و از دو طرف آن آب روان گرديد ، - الرجُلُ : اين تعبير در زبان متداول به معناى آن مرد قي و استفراغ كرد مىباشد . دَفَّقَ - تَدْفِيقاً : مبالغهى ( دَفَقَ ) است . الدُّفْقَة - يك بار ؛ « جاؤوا دُفْقَةً » : آنها يكباره آمدند . الدِّفْل - قطران ، قير يا زفت ، - ( ن ) : نام گياه ( الدِّفَلَى ) است . الدِّفْلَى - ( ن ) : درختى است داراى شكوفههاى سرخ رنگ مانند گل سرخ و بار آن بسان ( الخرنوب ) است . اين درخت از رستهى دِفْلِيّات است . دَفَنَ - - دَفْناً الميتَ : مرده را به خاك سپرد ، - الحَدِيثَ : سخن را كتمان كرد و نگفت . الدَّفْن - مص ، - ج أَدْفان : آنچه كه زير خاك شده باشد ، - ج ادْفان و دُفُن : زمين فرو رفته و دفن شده . الدِّفْن - « داءٌ دِفْنٌ » : بيمارى درونى و پنهانى كه آشكار و باعث تباهى شود . الدَّفِن - « داءٌ دَفِنٌ » : مترادف ( دِفْن ) است . الدَّفُوع - آنچه كه بسيار دفع شود ، - من الدوابِّ : ستورى كه بسيار پاى بر زمين كوبيد . الدَّفُوف - [ دفّ ] من الطير : پرندهاى كه براى فرود آمدن به زمين نزديك مىشود . الدَّفِيء - [ دفأ ] : مترادف ( الدَّفِئ ) است . الدَّفِيئَة - [ دفأ ] : گلخانهاى كه براى نگهدارى گلها و بوتهها در زمستان از شيشه سازند . الدَّفِين - ج دُفُن و دُفَنَاء و أَدْفَان : آنچه كه بطور پنهانى دفن شده باشد ؛ « امْرأةٌ دفين » ج دَفْنَى : زنى كه پشت پرده يا با حجاب باشد ؛ « رَكِيَّةٌ دَفِينٌ » : چاهى كه روى آن پوشيده باشد ؛ « داءٌ دَفينٌ » : بيمارى درونى و پنهانى كه آشكار شود و تباهى به بار آورد ؛ « الرُّزّ الدَّفِين » : برنج كه با گوشت پخته شود . الدَّفِينَة - ج دَفَائِن : آنچه كه زير خاك و در زمين نهفته شده باشد ، گنج . دَقَّ - - دِقَّةً [ دقّ ] : باريك و نازك شد . اين واژه ضدّ ( غَلُظَ ) است ، كوچك شد ، چشم پوشى كرد ، - - دَقّاً القلبُ : قلب طپيد ، - الشيءَ : آن چيز را شكست ، - الشيءَ على الشّيءِ او بِالشَيءِ : چيزى را بر روى چيزى زد يا كوبيد ، - البابَ : درب را كوبيد ، - الجرسَ : زنگ زد ، - جَرسَ الخَطَر : زنگ خطر را نواخت و اخطار كرد ، - تِ السّاعةُ : ساعت زنگ زد و اعلان وقت كرد . الدّقّ - مص ، « دَقُّ السُّكَّر » : ريزههاى قند يا شكر ؛ « دَقُّ الفَحم » : خاكه زغال . الدِّقّ - نرم ، باريك ؛ « حُمَّى الدقّ » ( طب ) : تب دق ، تب لازم . الدُّقَاق - [ دق ] : آرد ، باريك ، ريز ، خاك نرم كه باد آن را از روى زمين برانگيزد ، خُرده ريز هر چيزى ؛ « دُقَاقُ العيدانِ » : چوبهاى شكسته ؛ « دُقَاقُ الأَرُزِّ » : خرده برنج يا برنج نيم دانه . الدَّقَّاق - [ دق ] : آرد فروش ، كوبندهى پارچهها و جلادهندهى آنها . الدُّقَاقَة - [ دق ] : خاك نرم كه باد آن را از زمين برانگيخته باشد . الدَّقَّاقَة - [ دق ] : ابزارى كه با آن چيزى را كوبند ؛ « سَاعةٌ دَقَّاقَة » : ساعت شماتهدار كه وقت را آگهى كند . الدُّقَّةُ - [ دق ] : خاك نرم ، نمك ، ادويهى خوشبو كنندهى غذا . الدَّقَّة - ج دَقَّات : يك بار كوبيدن ؛ « دَقَّاتُ القَلْبِ » : ضربان قلب ، طپش قلب . الدِّقَّة - [ دقّ ] : مص چگونگى كوبيدن ، نرم . ضد ( الغِلَظ ) است ، خُرد . ضد ( العِظَم ) است ، غامض بودن ؛ « دِقَّةُ المَعَاني » : معانى غامض و پنهان ، ضبط و استحكام ؛ « بِدِقَّة » : با دقت ، با توجه ، با اهتمام . دَقْدَسَ - دَقْدَسَةً [ دقدس ] عليهِ : بسيار جوياى او شد . اين تعبير در زبان روز متداول است . دَقْدَقَ - دَقْدَقَةً [ دقدق ] : الشيءَ : آن چيز را بسيار كوبيد ، - الناسُ : آن مردم از جائى به جاى ديگر رفتند ، - تِ الدوابُّ : صداى سم ستوران شنيده شد . دَقَرَ - - دَقْراً فلاناً : او را كدرو خشمگين كرد . اين تعبير در زبان روز متداول است ، - هُ : او را كمى لمس كرد يا بر آن دست ماليد . اين تعبير نيز در زبان متداول رايج است . دَقَّرَ - تَدْقيراً البابَ : پشت درب را با چوب بىقفل بست تا بدون كليد باز شود و به آن ( الدقرُّة ) گويند . اين واژه در زبان متداول رايج است . الدُّقرُّة - چوبى كه با آن درب را از داخل قفل كنند . اين واژه در زبان روز متداول است .